| |
| شنبه 15 تیر ماه سال 1387 |
|
چرا دیگه نمیتونم تنها عضو تنهاییم باشم؟!!!
|
|
| |
| پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386 |
| مرگ |
عزرائیل:سلام
دختر(با ترس):تو دیگه کی هستی؟
عزرائیل:من عزرائیلم اومدم ببرمت
(دختر با ترس زیادی عقب عقب میره)
عزرائیل:مگه خودت هرروز و هر ساعت آرزوی اومدن منو نمیکردی؟همین دیروز بود که صدای گریه و زاریت به درگاه خدا همه ی ملائکه را به عذاب گذاشته بود .خودت ازش خواستی که منو فرستاد!
دختر:نه .اصلا غلط کردم.من پشیمونم.نمیخوام بمیرم.من از مردن میترسم.
عزرائیل:ولی دیگه الان کار از کار گذشته.دعای تو مستجاب شده.
(عزرائیل گل زیبایی رو جلوی بینی دختر میگره و دختر به محض استشمام بوی مست کننده ی گل به خواب ابدی میره) |
|
| |
| یکشنبه 9 دی ماه سال 1386 |
| باید امشب بروم |
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
سمت آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
سهراب |
|
| |
| جمعه 2 آذر ماه سال 1386 |
| هرکه با ما نیست |
|
|
|
گفته میشد: « هر که با ما نیست با ما دشمن است!»
گفتم: آری، این سخن فرموده اهریمن است!
اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،
ای شما، با خلق دشمن! قلب تان از آهن است؟! | |
|
| |
| پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386 |
| برای او |
|
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد ... من در این ویرانه ها احساس غربت میکنم /// غربت دیرینه ام را با تو قسمت میکنم ... تا ابد با درد و رنج خویش خلوت میکنم |
|
برای او که دیگر با من نیست |
|
|
| |
| دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386 |
| نمیدونم... |
این دفعه دیگه واقعا نمیدونم باید چی کار کنم.همیشه خودم بهت پیشنهاد میدم و بلا استثنا پشیمون میشم.قرار گذاشتم که باهات حرف بزنم بدون اینکه واقعا بدونم چی میخوام بگم؟!
خدایا خودت کمکم کن |
|
| |
| یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386 |
| ۱ عمر زندگی |
پیرمرد جوراب فروش طوری کنار پیاده رو نشسته بود و متفکرانه عابرین رو نگاه میکرد که دلم میخواست ساعتها کنارش بشینم و به داستان زندگیش گوش بدم.میشد تمام خستگی بار زندگی رو که روی دوشش سنگینی میکرد از توی چشماش خوند.انگار دیگه از همه ی دنیا و مافیها کناره گرفته بود و با یه نگاه عاقل اندر سفیه به آدما میگفت که:حاصل این همه دویدن چیه؟
.... |
|
| |
| دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386 |
| ازش متنفرم! |
دلم میخواست پشت گردنشو بگیرم و اینقدر بزنمش که چشماش از گوشاش بزنه بیرون.
دلم میخواست اینقدر گلوش رو فشار بدم تا خون بالا بیاره.
کاش میتونستم اینقدر سرب داغ تو حلقش بریزم که دیگه هیچ وقت نتونه از اون زبونش استفاده کنه.
آخه چطوری میتونه دهنش رو باز کنه و به خودش اجازه بده که هر چی دلش خواست بگه؟!
اونم راجع به...
پ.ن1:خودمونیم آدم خطرناکی شدما!
پ.ن2:دلم برای خلوتگاهم تنگ شده
|
|
| |
| سه شنبه 5 تیر ماه سال 1386 |
| بوی لجن |
تازگی حالم از آدما بهم میخوره.خیلی وقت بود که سعی کرده بودم دیدم رو عوض کنم ولی دوباره این حس لعنتی به سراغم اومده.
همشون فقط تا وقتی از تو خوششون میاد که همونجوری باشی که اونا میخوان حالا وای به حال وقتی که نتونی یا نخوای انتظاراتشون رو برآورده کنی اون موقع دیگه بدتر از تو رو زمین و آسمون پیدا نمیشه.
چه جالب:
همین الان که داشتم می نوشتم یه نفربرام شربت آورد البته بعدش ازم یه کاری خواست که براش انجام بدم .
همشون بوی لجن میدن.
دارم از این بو خفه میشم . |
|