الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386
مرگ

عزرائیل:سلام

دختر(با ترس):تو دیگه کی هستی؟

عزرائیل:من عزرائیلم اومدم ببرمت

(دختر با ترس زیادی عقب عقب میره)

عزرائیل:مگه خودت هرروز و هر ساعت آرزوی اومدن منو نمیکردی؟همین دیروز بود که صدای گریه و زاریت به درگاه خدا همه ی ملائکه را به عذاب گذاشته بود .خودت ازش خواستی که منو فرستاد!

دختر:نه .اصلا غلط کردم.من پشیمونم.نمیخوام بمیرم.من از مردن میترسم.

عزرائیل:ولی دیگه الان کار از کار گذشته.دعای تو مستجاب شده.

(عزرائیل گل زیبایی رو جلوی بینی دختر میگره و دختر به محض استشمام بوی مست کننده ی گل به خواب ابدی میره)


یکشنبه 9 دی ماه سال 1386
باید امشب بروم

باید امشب بروم

   باید امشب چمدانی را

     که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

       و به سمتی بروم

         که درختان حماسی پیداست

 سمت آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

 

سهراب


عناوین آخرین یادداشت ها
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
منو وبلاگ

مهر 1387

ش

ی

د

س

چ

پ

ج

 

 

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

 

 

 

آرشیو

شمارشگر

تعداد بازدیدکنندگان : 4901


قالب توسط

خدائی